به وبلاگ استاد علی میرزایی شاعر بیرجندی مقیم مشهد هرروز سرمی زنم هرچند لینک وبلاگ من هستند و این شعر آخری استاد بسیار دلنشین بود براین اساس این شعر را بااجازه استاد در وبلاگم می نویسم .

امیدزندگی هرشب ترامن آرزوکردم

 

به کویت رفتم وبیهوده آن راجستجوکردم

نبودی تاببرگیرم ترا،ازفرط دلتنگی

به جانت رفتم وپیراهنت رابازبوکردم

چنان بوی توازپیراهنت درجان من پیچید

که بنشستم زخون دیده ام آن جاوضوکردم

نشانی ازتو دیدم ماه من درهرنظرگاهی

به چشم بی فروغ خویشتن هرجاکه روکردم

همان جایی که آب زندگی نوشیدم ازجامت

زدم زانوپریشان باخدایم گفتگوکردم

نشستم پای هرگل گریه کردم تاکه شدسیراب

شکایت نزدگلهاازتوای گل مو به موکردم

گرفتم عکس زیبای تراچون جان درآغوشم

گلی چیدم زگلهابین زلفانت فروکردم

«رها»سیراب شدگربوستان ازاشک چشم تو

خوشاچون نزدسروخویش کسب آبروکردم